کتاب در انتظار یک زندگی طبیعی؛ زندگی پرهیجان یک دختر نوجوان

0

شناسنامه‌ی‌ کتاب

عنوان اصلی کتاب: waiting for normal
عنوان کتاب به فارسی: در انتظار یک زندگی طبیعی
نویسنده: لسلی کانر
تعداد صفحات: ۲۸۲ صفحه

درباره‌ی کتاب

کتاب «در انتظار یک زندگی طبیعی» را در یکی از قفسه‌های کودک و نوجوان شهر کتاب پیدا کردم. نام کتاب چنگی به دلم نمی‌زد، اما طرح جلدش آن‌قدر برایم جذاب بود که همان موقع خریدمش و در طول راه خانه و اتوبوس و اتاقم، نتوانستم از خواندنش دست بکشم.

کلمات کتاب مانند آهن‌ربایی بسیار قوی، من را آن‌چنان جذب خود کرده بودند که به‌سختی می‌توانستم کتاب را رها کنم و یک لیوان آب بخورم! فرض کنید مجبور شده‌اید در یک کاراوان زندگی کنید؛ نه آن کاراوان‌های زرد و قشنگ هالیوودی که جلویشان زمین چمن و مجسمه‌هایی از آدم‌کوتوله‌ها قرار دارد؛ منظورم کاراوان درب و داغان و رنگ‌ورو‌رفته‌ای است که روی توده‌ای بلوک ساختمانی قرار دارد و جلوی آن به‌جای چمن، محوطه قیرگونی‌شده‌ای به‌چشم می‌خورد.

بله! داستان کتاب درباره‌ی دختری به‌نام ادی است که قرار است به‌تازگی کلاس ششم را آغاز کند و مجبور شده همراه مادرش در کاراوانی که چند ثانیه پیش تصور کرده‌اید، زندگی کند. مادر ادی از ناپدری ادی جدا شده است و ادی که ضعف یادگیری دارد، باید همراه مادرش که معتاد اینترنت است و هرازگاهی ادی را چند روز ول می‌کند و تنها می‌گذارد، در کاراوان و با غذاهای کمپوتی زندگی کند.

روزهای ادی به همین روال می‌گذرند تا اینکه حادثه‌ای اتفاق می‌افتد! آیا این حادثه می‌تواند ادی را به زندگی طبیعی برگرداند، یا اوضاع را از همینی که هست بدتر می‌کند؟

آیا این کتاب برای شماست؟

شاید با دیدن نام کتاب فکر کنید که این رمان هم یکی دیگر از رمان‌های یک‌نواخت و تکراری دیگر است؛ اما این‌طور نیست. این کتاب معجونی از غافلگیری، هیجان، غم و شادی است که هرچه بیشتر خواننده را با زندگی گذشته‌ی ادی و اتفاقات زندگی جدید ادی آشنا می‌کند، طعم و مزه‌اش بیشتر احساس می‌شود. اگر دنبال کتابی با داستان متفاوت و پر از غافلگیری با چاشنی‌های احساسی بسیار هستید،‌ این کتاب را به‌هیچ‌وجه از دست ندهید!

قسمتی از کتاب

وای خدا، انگار فقط منتظر حرف او بودم تا اشکم را رها کنم. الیوت برایم دستمال کاغذی آورد. به دستم داد و گفت: «بیا، من خودم یه جعبه تموم کردم و اشکم هنوز بند نیومده. توی این قلب بیچاره جاش خیلی خالیه.» و دستش را روی قلبش گذاشت. فکر کنم آن روز برای همه چیز گریه کردم، برای سولا، برای آتش‌سوزی، برای الیوت که خیلی ناراحت بود. به‌خاطر رفتار بدم با دووایت و اینکه پیش خواهرهای کوچکم نبودم. برای مومرز گریه کردم و اینکه نمی‌دانستم چه اتفاقی داشت برایمان می‌افتاد.

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.