مرجع فیلم آموزشی و مقالات آموزشی برای موفقیت و پیشرفت

دیوار

بازی حق کودک است… این جمله ای بود که روی بنر تبلیغاتی شهرداری، در یکی از خیابانهای شهر دیدم. بنر، تصویر توپی را نشان می داد که چاقویی در آن فرو رفته است… خیلی حالم را گرفت، بقدری که افسرده شدم و یاد ماجرایی در کودکی خودم افتادم… ماجرایی که بعد از سالیان دراز، هنوز دست از سرم برنداشته است. با دیدن بنر، مثل همان توپ پلاستیکی دو لایه‌ی پنچر، شوت شدم توی آن دوران… دورانی که با غم و شادیهای فراوانی همراه بود.

اوایل دهه ی هفتاد بود، حدودا ده ساله بودم. آن روزها حال و هوای اکثر خانه ها جبهه ای بود و بهترین تفریح بچه ها، دیدن فیلمهای جنگی و جبهه ای… ما هم از این قاعده مستثنا نبودیم، خصوصا که دو تا از عموهایم در زمان جنگ، رزمنده بودند و حالا جزء جانبازان جنگی به شمار می آمدند. از آنجا که سالیان درازی از پایان جنگ نگذشته بود، ذهن کودکانه‌ی ما پر بود از عناصر جبهه و جنگ… یکی از آن سالها برای عید دیدنی، رفتیم منزل یکی از عموهایم که دو تا بچه ی هم سن وسال من و برادرم داشت. من و برادر کوچکترم با دو تا پسرعموهایم رفتیم بیرون تا بازی کنیم. هنگام برگشتن، به یک زمین خالی که به آن خرابه می گفتند رسیدیم. انتهای زمین، یک دیوار بلند بود. در آن منطقه، باغهای زیادی وجود داشت که هر کدام از آنها با دیوارهایی محصور شده بودند، این دیوار نیز شبیه همانها بود، با این تفاوت که کمی بلندتر ساخته بودند. انگار صاحبش فکر دزدهای دیلاق را هم کرده بود. پسرعمویم مهدی با صدای بلند پرسید:

کی می تونه با سنگ بزنه به دیوار؟!

چون فاصله ی ما با دیوار زیاد بود گفت:

هر کی بتونه سنگ پرت کنه و به دیوار بخوره اون برنده است و زورش از بقیه بیشتره و قهرمان میشه!

همه ی ما سنگهای کوچکی برداشتیم و پرتاب کردیم. همه ی سنگها به دیوار خورد. این بار پسر عمویم گفت:

هر کی بتونه سنگ رو از بالای دیوار رد کنه و بندازه اون طرف دیوار، اون برنده است. ارتفاع دیوار به اندازه ی یک ساختمان دو طبقه، یعنی حدودا شش متر بود و باغ را از خرابه جدا می کرد. برادر و پسرعموی کوچکترم نتوانستند سنگ را از دیوار رد کنند و به آن طرف بیندازند. پسر عموی بزرگم سنگ را تا لبه ی دیوار رساند اما او هم موفق نشد. نوبت به من رسید، اولین سنگ را که پرتاب کردم از دیوار رد شد. کلی شادی کردم و هورا کشیدم. حس قهرمانی از سر و بارم می بارید، حسابی خرکیف شده بودم، داشتم توی دلم به خودم افتخار می کردم که ناگهان صدای پسرعمویم مرا از عالم خیال بیرون کشید که می گفت:

“شانسی بود، دوباره امتحان کن”.

بهم برخورد، برایش کُری خواندم و دوباره امتحان کردم، این بار هم موفق شدم و سنگ از دیوار رد شد. باز هم خوشحالی کردم. اما برای اینکه پوزش را به خاک بمالم و حسابی حالش را بگیرم و از همه ی اینها مهمتر خودم و توانایی هایم را ثابت کنم، نه یکبار بلکه چند بار دیگر کارم را تکرار کردم و مثل یک توپخانه ی سنگین، پشت دیوار را به توپ بستم و سنگباران کردم، دستم داشت از کتف کنده می شد اما به روی خودم نیآورم.

از اینکه در میان جمع چهار نفره ی مان برنده شدم و توانایی ام را به بقیه نشان دادم در پوست خود نمی گنجیدم. در شادی و حس غرور قهرمانی غوطه ور بودم و داشتم کیف می کردم که یک دفعه دیدیم زنی چادر نماز گلدارش را به کمر بسته و با یک چوبدستی گنده، مثل کلاغی که جوجه اش را کش رفته باشند به طرف ما حمله ور شده است و غرغر کنان و لعنت کنان با فحش های رکیک به ما نزدیک می شود.

همه ی ما ترسیده بودیم، نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده است؟! اولش نفهمیدیم که مخاطبش کیست! با خودم گفتم حتما با کسی دعوایش شده و به سمت او حمله برده تا از خجالتش دربیاید، به همین خاطر به پشت سرم نگاهی انداختم تا ببینم مخاطب او چه کسی ست، اما کسی را آنجا ندیدم. نمی دانم مهاجم از شدت خشم چپول شده بود یا ما از شدت ترس. همه ی ما با بهت و حیرت نگاهی سریع به یکدیگر انداختیم و دوباره خیره به زنی شدیم که مثل تانک به سوی ما می آمد و چوبدستی اش را همچون لوله ی تانک با کمی انحراف به طرف ما نشانه رفته بود و تکان تکان می داد و رجز می خواند. زن بیچاره از فرط چاقی در هنگام حرکت هیکلش هم مثل منار جنبان تکان تکان می خورد. دیگر مطمئن شدم که هدفش ما هستیم چرا که انحراف لوله ی تانک هر چقدر هم که باشد با نزدیک شدن مشخص می شد که به سمت ماست… با خودم گفتم حتما آمده است بگوید چرا به باغ ما سنگ پرت می کنید…! خب در این صورت من هم می گویم: تقصیر پسرعمویم است، او اولش گفت سنگ بیندازید ما که نمی دانستیم، چون مهمانیم. پس رو کردم به پسرعموی نازنینم که دیدم جا تره و بچه نیست… به سرعت دور و برم را ورانداز کردم متوجه شدم اصلا کسی دور و بر من وجود ندارد. آب دهانم خشک شد، وحشت کردم، انگار تازه داشت برایم جا می افتاد که چه بلایی سرم آمده است. من ماندم و یک تانک با لوله ی چوبی که به سرعت به من نزدیک می شد. از حیرت چشمانم گرد شد و دهانم باز مانده بود… این تانک عظیم الجثه همینطور اگر جلو می آمد و من از جایم جُم نمی خوردم با آن لوله‌اش صاف می رفت توی حلقم و سپس از رویم رد می شد و مرا مثل ورق به زمین می چسباند. من در عالم بچگی نفهمیدم چه خبر است اما گویا پسرعموی مارمولک من فهمیده بود قضیه از چه قرار است به همین خاطر فرار را بر قرار ترجیح داده بود و دو نفر کوچکتر از ما هم که خیلی ترسیده بودند مثل جوجه اردک دنبال پسرعمو بزرگه دویده بودند. من ماندم تک و تنها مثل آخرین بازمانده ی سربازان جنگی در برابر هیولایی که می خواست پدرم را دربیاورد و دست بردار هم نبود. اولش با خودم گفتم: ازش سوال خواهم کرد که مگر چه اتفاقی افتاده است و من چه کار اشتباهی کرده ام تا عذرخواهی کنم. یا با گفتن چند تا غلط کردم و اشتباه کردم و ببخشید قائله را بخوابانم، هر چند نمی دانستم برای چه باید بگویم غلط کردم…! اما نه… همه اش خیال باطل بود… زنی با آن شکل و شمایل و نعره های وحشتناک که از صدای اگزوز صد تا تانک هم بدتر بود مگر می شد با او صحبت کرد و ماجرا را توضیح داد. همین که از آن فاصله چوب دستی اش را به طرفم پرت نکرده بود جای شکرش باقی بود که هنوز سالمم… پس من هستم چون هنوز زیرتانک نرفته ام. به اجبار من بودم و یک تانک که حالا بی شباهت به اژدها هم نبود، اژدهایی پر از شراره های آتش و من در غم هم رزمان نامردی که مرا تنها گذاشته بودند و فرمان فرار کنید را هم به من نرساندند تا منم مثل آنها عقب نشینی کنم.

در اندیشه ی چه کنم چه کنم بودم و همه ی اینها در عرض صدم ثانیه، شایدم هزارم ثانیه در ذهن من می گذشت… و من هر چه بزرگتر می شوم و آن اتفاق را به خاطر می آورم، قدرت مغز و خالقش بیشتر متحیرم می کند. چون تمام این ماجراها کاملا با جزئیات حرکت آهسته (اسلوموشن) برای من گذشت اما مگر فاصله ی آن عجوزه ی یک سر و دو گوش با من چقدر بود!

تانک نزدیک و نزدیکتر می شد و عقل من بیشتر و بیشتر فرمان به فرار می داد تا ماندن و شهامت به خرج دادن… زیرا در من خصلتی وجود داست که اگر دعوایی می کردم یا اتفاق بدی برایم می افتاد تا آخرش می ایستادم و عواقبش را هم به جان می خریدم. حتی اگر به شدت کتک می خوردم و لت و پار می شدم. چرا که حفظ آبرو برایم از کتک خوردن مهمتر بود. البته لازم به ذکر است که تا همینجاش هم که ایستاده ام و خودم را هم خیس نکرده بودم، کلی شهامت به خرج داده بودم. اما این یکی با بقیه فرق داشت، طرفم یک تانک چاقِ بزرگ و ضد گلوله بود. هنوز آخرین سنگی که از روی زمین برداشته بودم توی دستم بود. ناخودآگاه و بی اراده شل شدم. سنگ از دستم افتاد و با وحشت زیاد پا به فرار گذاشتم. وقتی دم در خانه ی عمو جان رسیدم نگاهی به پشت سرم انداختم و دیدم از تانک فاصله ی قابل توجهی گرفتم. پس سریع داخل حیاط خانه شدم و دنبال بچه ها گشتم… هر چه گشتم پیدایشان نکردم. سریع داخل پذیرایی شدم و یک راست رفتم به اتاق پسرعموهایم، آنجا هم نبودند و فرصتی هم نداشتم دنبالشان بگردم. به سرعت روی زمین نشستم و خودم را مشغول کتاب خواندن نشان دادم و به روی خودم نیاوردم که اصلا اتفاقی افتاده است، جوری که انگار از خانه بیرون نرفته بودم. چند لحظه ی بعد صدای داد و بیداد و کوبیدن به در خانه بلند شد. آن هم چه کوبیدنی! زنک داشت در را از جا می کند! انگار دشمن مخفیگاهت را پیدا کرده باشد و مثل اجل معلق ریخته باشد سرت. من در آن لحظه مثلا داشتم به صفحات کتاب نگاه می کردم در حالی که همه ی وجودم گوش شده بود… صدای عمو و زن عمو بلند شد که پرسیدند: – کیه؟ – اومدم! – خانوم ببین کیه داره در رو می شکنه؟ و از این قبیل حرفها… کم کم صدا بیشتر شد و پدر و مادر من هم به جمع آنها اضافه شدند. وقتی صداها تبدیل به همهمه شد دیگر متوجه حرفها نمی شدم. در آن شلوغی و همهمه تنها چیزی که به زحمت به گوشم رسید “لباس قرمز” بود، به خودم نگاهی انداختم، برق سه فازم پرید… لباسم قرمز بود… من هم معطل نکردم و سریع از تنم درش اوردم و پشت پشتی پنهانش کردم و با تی شرت آبی رنگی که زیرش پوشیده بودم نشستم و خودم را مشغول کتاب خواندن نشان دادم… آن روز یکی دیگر از عموهایم نیز به اتفاق خانواده برای عید دیدنی به خانه ی عمو جان آمده بودند. پسربزرگ همین عمو که بیست ساله بود به اتاقی که من در آن بودم آمد و نگاهی به من انداخت و رفت. بعد شنیدم که می گفت:

اینجا ما لباس قرمز نداریم. محمد تی شرت آبی تنشه.

آن زن حق به جانب گفت: خودم دیدم اومد تو این خونه. عمو جان عصبانی شد و با فریاد پسرهایش را صدا زد. بعد هیاهوی دیگری به پا شد که من متوجه اش نشدم. چند دقیقه ی بعد همان پسرعمو دوباره به اتاق آمد و گفت:

محمد تو لباس قرمز تنت بود؟

گفتم: نه. چطور مگه؟

گفت: بابات میگه تو قرمز پوشیده بودی.

گفتم: نمی دونم قبلا پوشیده بودم ولی خیلی وقته درش اوردم.

گفت: کو؟

گفتم: ایناهاش. از پشت پشتی بیرون آوردم و نشانش دادم.

خندید و گفت: ای کلک در آوردی و قایمش کردی؟

گفتم: نه، قایمش نکردم اصلا درباره ی چی حرف می زنی! من آبی پوشیدم نمی بینی؟!

خندید و رفت. فکرم هزار جا رفت. یعنی فهمیدند که من لباس قرمز پوشیده بودم؟! آخر از کجا فهمیدند؟! نکند مهدی لو داده باشد؟!… دستم را مشت کردم و با حرص گفتم: ای نامرد کله پوک، اون مارمولک و موزیه حتما کار خودشه. به هر جهت آن روز نفهمیدم آنها از کجا متوجه شدند لباس قرمزه من بودم! اما این را فهمیدم که آن زن چاق بد ترکیب به بابا گفته بود یکی از بچه های شما خانه ی ما را سنگ باران کرده و شیشه ی خانه را شکسته است. پرسیده بودند کدامشان؟ او هم با نامردی آمار آخرین نفری که از دستش فرار کرده بود را داد و گفت همانی که لباس قرمز پوشیده بود. انگار زن وحشی مثل گاوهای اسپانیایی فقط به رنگ قرمز واکنش نشان می داد و نسبت به رنگهای دیگر کوررنگی داشت.

چند لحظه ی بعد بابا آمد سراغ من و گفت:

محمد تو زدی شیشه ی مردمو شکستی؟!

من چیزی نگفتم فقط گفتم: نه، من شیشه ی کسی رو نشکستم. سرم را پایین انداختم و خودم را با کتاب مشغول کردم.

بابا رفت. چند لحظه ی بعد همه چیز آرام شد و سکوت همه جا را فرا گرفت. آرامش خوبی بود، اما آرامش قبل از طوفان. طوفانی که بعد از بیست و اندی سال هنوز دست از سرم برنداشته است و عقده اش ماند توی دلم.

آن سال تمام عیدی هایم را که جمعا شده بود پانصد و ده تومان داده بودم بابا برایم نگه دارد و پس انداز کند. وقتی بابا برگشت به اتاق ده تومان به من داد و گفت:

این ته مونده ی عیدیاته بگیرش.

گفتم: اولا پونصد و ده تومن بود بعدشم چرا داری پس می دی مگه قرار نشد نگه داری؟

گفت: نه دیگه تو به جز این ده تومن عیدی دیگه ای نداری.

با بهت و ناراحتی زیاد پرسیدم: چرا؟

گفت: پونصد تومن تو رو بابت خسارت دادم به اون زنی که زدی شیشه هاشو شکستی.

تمام دنیام ریخت به هم، دهانم را مثل اسب آبی باز کردم و زدم زیر گریه، های های گریه کردم، اشکهایم با آب دماغم قاطی شده بود و دیگر قابل تشخیص نبود که کدام به کدام است. من به بابا اعتماد کرده بودم، او حق نداشت این کار را بکند. عز و جز و ناله های من اثری نکرد و آن سال تمام عیدی هایم را بابت خسارت به آن تانک چاق بد دهن دادند. اما این همه ضرر و زیانم نبود آن روز پیش فامیل هایمان بد جوری ضایع شدم حتما فکر کردند من یک بچه ی بی تربیت و وحشی ام. حتما برای بچه هایشان مثالم می زنند و نصیحتشان خواهند کرد که مثل محمد بی تربیت نباشند. شاید هم دیگر اجازه ندهند بچه هایشان با من بازی کنند. دلم خیلی شکست، خیلی زیاد، تصمیم گرفتم دیگر چیزی به بابا امانت ندهم حتی یک چوب کبریت.

بابا گفت: این کار را کردم تا مسولیت پذیری یاد بگیری، باید بفهمی اگر خطایی کردی تاوانش را هم خودت باید بپردازی تا بزرگ شوی.

اما من پشت دیوار درس پدر ماندم و در حسرت عیدی آن سال. مسولیت گریز شدم تا هرگز چنین زیانی را دوباره تجربه نکنم، در گذشته غرق شدم و هیچ گاه بزرگ نشدم یعنی نخواستم بزرگ شوم تا مسولیت پذیر باشم. اما گناه من چه بود که دیر فهمیدم آن دیوار، دیوار باغ نبود… دیوار خانه ای بلند و دو طبقه بود که من سنگ هایم را بر روی بام آن فرود می آوردم. کاش می توانستم بفهمم آن زن بد جنس دروغ می گوید یا راست؟! آیا واقعا شیشه خانه اش شکسته بود؟ یا از ساده لوحی پدرم سوء استفاده کرد و مرا تلکه نمود؟ پدرم که تحقیق نکرد ببیند راست می گوید یا نه… کاش تحقیق می کرد. شاید خسارتش کمتر از پانصد تومان بود و اندکی از آن عیدی برای خودم می ماند؟… آه… کاش می شد برگردم و بازی نکنم، بازی نکنم تا مجبور نشوم تاوان بازی کودکانه ی خود را اینطور بپردازم. بازی نکنم تا جلوی دیگران توبیخ و تحقیر نشوم. بازی مگر حق من نبود؟!… من خطایی نکرده بودم جز بازی کودکانه… کاش پشت آن دیوار، خانه ای نبود. کاش پشت هیچ دیواری، شیشه ای نباشد تا خیال کودکی، از خوشی بازی کودکانه فرو نریزد. کاش پسرعموی من دروغ نمی گفت یا این مسئله را از ما پنهان نمی کرد. البته دروغ که نگفته بود فقط گفت پشت دیوار سنگ بریزیم و نگفت پشت دیوار، باغ هست یا خانه… من با خیال کودکانه ی خود گمان می کردم که باغ است. نفهمیدم که پادگان و آشیانه ی تانکی عظیم الجثه است.

کاش پشت دیوار بلند، باغ خیالی ما بود.

 

دیدگاه‌ها بسته شده است.