مرجع فیلم آموزشی و مقالات آموزشی برای موفقیت و پیشرفت

تو مو می بینی و من ریزش مو

هرچه به کنکور نزدیک می شدیم، استرس من بیشتر می شد. در کارهایم عجول تر و بی حوصله تر شده بودم. ریزش موهای سرم چند برابر شده بود. با این حال نمی خواستم قبول کنم که استرس و اضطراب دارم. فکر می کردم موهایم بدلیل چربی پوست سر ریزش پیدا کرده و اگر دکتر بروم خوبه خوب میشود.

بالاخره یک روز صبح با وجود تلمباری از درس و ترس عقب ماندن از برنامه ی مطالعاتی، تصمیم گرفتم به یک متخصص مو مراجعه کنم.

سالن انتظار پزشک، حسابی شلوغ بود. با هزار در به دری یک نوبت از منشی گرفتم. منشی مرد جوانی با موهای تراشیده بود. معلوم بود بر خلاف من موهای پر پشتی دارد ولی آن ها را به علتی نامعلوم با ماشین تراشیده بود. پشت میز منشی دو اتاق وجود داشت. یکی دکتر مو و دیگری اتاق یک دکتر روانپزشک! تازه آنجا بود که متوجه شدم اکثر مردم یا با مو هایشان مشکل دارند یا با خودشان!

یک ساعتی بود که روی صندلی منتظر نشسته بودم و مدام با خودم فحش می دادم که الان!؟ صاف چند روز مونده به کنکور!؟ این چه وقت دکتر آمدنه؟ موهایت ریخت که ریخت. زنت نمی دن که ندن. به درک! اصلا زنی که قراره به خاطر موهایت زن تو بشه همان بهتر که نشه. خدای نکرده اگر من کنکور قبول نشم، مجبورم یک سال دیگه درس بخونم. اگه دوباره قبول نشم مجبورم که برم سربازی. بعد از سربازی چون درس نخونده ام جایی بهم کار نمیدن. اگر جایی دستم بند نباشه دختر شونو بهم نمیدن. در این صورت جواب معادله یکی میشه. یعنی یه آدم با سواد بی مو نتیجه می دهد عذب اوقلی؛ یه آدم بی سواد با مو هم نتیجه می دهد عذب اوقلی در نتیجه « یه آدم با سواد بی مو = یه آدم بی سواد با مو». اگر چنین معادله ای درست باشه یعنی…

صدای منشی: «پوزبند!….پوزبند!». سر از بحر مکاشفت بیرون آوردم. یکی دو جوان روی صندلی روبرو ریز می خندیدند. برگه ی نوبتم را نگاه کردم. متوجه شدم فامیلم را به اشتباه تایپ کرده است. منشی دوباره با صدای بلندتری صدا زد: «پوزبند!». اینبار کل جمعیت سالن زد زیر خنده. باید چه می کردم؟ از جایم بلند میشدم و خودم را نشان می دادم؟ با خود گفتم بهتره یکی دو نفر از نوبت بگذره و وقتی آب از آسیاب افتاد، خودمو آفتابی کنم. ولی ممکنه نوبتم از دست بره. نه اینطوری نمیشه، باید جسارت داشته باشم. اون منشی بی سواد که احتمالا عذب هم هست، فامیل منو به جای «یوزبند» خونده «پوزبند» و من ساکت بنشینم تا علاوه بر حقم، عابروم هم از دست بره! ولی الان که فامیل شریفم مضحکه ی همه شده، چطوری آب رفته را به جوی بازگردونم. آخه من از این جنس آدم ها نیستم که وسط جمع وایسمو و سر منشی داد بزنم که «احمق بی سواد احتمالا عذب! اون یوزبنده. اجداد ما یوز شکار می کردند و پوز گنده شونو الکی باز نمی کردند…».

دو دل بودم چه کنم که از لابه لای جمعیت یکی گفت بعدی را صدا بزن. منشی نفر بعد را صدا زد: «شجاع دل». کسی جواب نداد. منم زرنگی کردم و گفتم: «بله، بله، اومدم». خودمو سراسیمه به منشی رسوندم و برگه ی نوبتم را روی میزش گذاشتم. منشی با انگشت شستش به پشت سرش اشاره کرد که یعنی «برو داخل».

فورا در را باز کردم و داخل شدم. دکتر با لبخند دلنشینی به من سلام کرد و با صدای ترحم آمیزی گفت بفرمایید بنشینید. از رفتار گرم و صمیمیش خیلی خوشم اومد. تو دلم گفتم که ای کاش همه دکتر ها مثل ایشون بودند. مقابل دکتر نشستم و بدون معطلی دردم را گفتم. «آقای دکتر! چند ماهیه که موهای سرم ریزش پیدا کرده. همه بهم میگن بخاطر استرسه ولی من قبول ندارم. چون خانواده پدرم همگی مثل من شدند…یییعنی من مثل اونها شدم. اون قدیم ها که مردم اینقدر مشغله و اضطراب نداشتند. پس چرا موهاشون می ریخته!؟ یا اصلا این آنگلوساکسون ها مو بولوند چشم آبی ، چرا مو های اینها با این همه استرس و اضطرابی که تو جامعه شون هست، نمی ریزه؟ پس ببینید این موضوع هیچ ربطی به استرس نداره…». در حال صحبت متوجه شدم که آقای دکتر یه جوری بهم نگاه می کنه. پیش خودم فکر کردم شاید بیماری خطرناک یا عجیب غریبی دارم که اینچنین تعجب دکتر را برانگیختم. لحظه ای سکوت کردم و چشمانم در چشمان دکتر خیره مانده بود. سکوت معناداری بود. در همین حال یادم افتاد هنگام ورود به اتاق دکتر اصلا تابلو بالای در را نگاه نکرده بودم. ….واااااااای نه؛ چرا من تو این اتاق اومدم؟ دو زاریم افتاد که اشتباها به جای اتاق دکتر مو وارد اتاق روانپزشک شده بودم. خودم فهمیده بودم چه سوتی دادم. دکتر همچنان در چشمانم زل زده بود و به بیماری که تاکنون در علم روانپزشکی کشف نشده بود نگاه می کرد. از صندلی بلند شدم و گفتم «…ببخشید، فکر کنم باید می رفتم اتاق بغلی». دکتر مچ دستم را گرفت و با لبخند جواب داد: «نخیر عزیزم! اتفاقا شما درست اومدید همون جایی که باید می اومدید». صدای ضربان قلبم را داخل گوش های حس می کردم. دست آقای دکتر همانند مار پنتون مچ دستم را می فشرد. با فشار زیاد مچم را از داخل دست دکتر آزاد کردم و به سمت در دویدم. آقای دکتر از روی صندلی بلند شد و گفت: «یادت باشه حتما یه سری به ما بزنی». بدون اینکه به حرفش توجهی کنم، در اتاق را باز کردم تا سراغ اتاق کناری بروم که ناگهان با نگاه های جمعیت، روبرو شدم. با وجود آن همه چشم، احساس خوبی نداشتم. یک لحظه خودم را جای جمعیت پشت در گذاشتم. اگر یک روز می دیدم شخصی از اتاق یک روانپزشک بیرون می آید و به اتاق دکتر مو می رود، واقعا در مورد آن شخص چه فکری می کردم!؟ حتما می گفتم: «مردک بیچاره وضعش خیلی خرابه». بیرون آمدم و در را بستم.

منشی نفر بعدی را صدا زد: «شجاع دل برو داخل». نفر بعدی شخص عصبی بود که دو بهیار وی را کنترل کرده بودند. در حالیکه یک شمشیر پلاستیکی در دست داشت به من نزدیک شد و شمشیر را به طرف من گرفت و گفت: «همین جا نصفت کنم تا یاد بگیری تو نوبت خودت بری؟…پوزبند!». از نگاه شیطنت آمیز منشی متوجه شدم که داستان بی نوبت رفتنم لو رفته. خواستم پیش منشی بروم که رنگ پریده از جا پرید و دستانش را سپر قرار داد. از ترس بی موردش لبخندی بر گوشه ی لبم نشست ولی وقتی نگاه جمع را دیدم، لبخند از لبانم محو شد. متوجه برداشت شان شدم، آن ها به من به دید یک بیمار روانی یاغی نگاه می کردند که احتمالا پوز اجداد مان را به خاطر یاغی بودنشان می بسته اند. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. نوبت، حیثیت و هویتم را یک جا از دست داده بودم. تنها چیزی که داشتم یک سوال بی جواب بود. وقتی منشی از حالت تدافعی در آمد به آرامی پیشش رفتم، دست روی شانه اش گذاشتم و از او پرسیدم: چرا موهاتو کوتاه کردی؟ گفت: سرباز منشی ام. با تعجب پرسیدم: زن هم داری؟ با صدای لرزان گفت: آره، تازه شش ماهه عقد کردیم. اونجا بود که فهمیدم حتی معادله ی مو-سواد اکتشافی خودم، اشتباه بوده.

بدون اینکه کار اضافه ای انجام بدم از سالن خارج شدم. پشت سرم چند نفر گفتند «خدا شفا بده… الهی هیچ کس دچار نشه… خوب شد بلایی سر منشی نیاورد… بازم به اون یکی، حداقل معلوم بود مریضه…». با بی توجهی به صحبت ها، به مدیریت بیمارستان مراجعه کردم و فرم استخدام سرباز منشی را پر کردم.

 

دیدگاه‌ها بسته شده است.