من و این همه بدشانسی، محال نیست!!

5

از دور اتوبوس رو می بینم که به ایستگاه نزدیک می شه، توی این هوای بارونی مونده ام که بِدَوَم که به اتوبوس برسم و خیس شدنِ ناشی از پا گذاشتن توی چاله های آب رو به جون بخرم یا وایسم که اتوبوس بعدی بیاد. دل رو به دریا میزم و تا ایستگاه میدَوَم. انگار که روزِ شانسم باشه، راننده ی مهربون اتوبوس کمی صبر می کند تا به ایستگاه برسم و سوار شم. اتوبوس مثل همیشه شلوغه … از یه طرف به خاطر دویدن دارم نفس نفس میزنم، از طرف دیگه هوای اتوبوس اونقدر گرفته است که انگار اکسیژنی وجود نداره! نفسهام به شماره افتاده… دختری که سمت چپم وایساده یه کیف به اندازه ی گاوصندوق به دوش داره! هر چند لحظه یکبار هم به بهونه های مختلف یه چیزی رو از کیفش بر میداره و میذاره ، در همین حین آرِنجش رو با فشار ۱۰۰۰ کیلو پاسکال به استخوان های کتفِ از همه جا بی خبرِ بنده میزنه! یکبار به بهونه ی درآوردن دستمال، یکبار در آوردن لوازم آرایش، یکبار به بهونه ی گذاشتن دستمال! یه بار به بهونه ی گذاشتن لوازم آرایش! …. هی به خودم میگم بی خیال، چند ایستگاه دیگه یا اون پیاده میشه یا من!

صدای پیامک گوشی ام میاد. شروع میکنم به تایپ کردنِ جوابِ پیامک. بعد از چند ثانیه حس میکنم یه نگاهِ سنگین رومه. اول فکر میکنم دارم اشتباه می کنم، سرم رو از روی گوشی ام میارم بالا، در کمال تعجب می بینم که بله! خانم خودشون رو یه طوری کشیدن این سمت که کامل بر صفحه ی گوشیِ بنده تسلط داشته باشن! دیگه داره کلافه ام میکنه… با خودم کلنجار میرم که به چنین آدمی چی باید گفت که خودش شروع به حرف زدن میکنه: «چیه؟ آدم ندیدی؟»

دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.. از یک طرف با وجود اینکه کلی پشتش جا هست وسط راه وایساده، از یه طرف هم اصلا رفتار اشتباه و خودخواهانه اش رو نمیخواد قبول کنه! صدای بقیه مردم بلند میشه: «خانم این همه جا.. وسط راه وایسادی بلبل زبونی هم میکنی؟!» …

با خودم میگم: این خودخواهی و لجاجت تا کی میخواد بین ما رشد کنه. چرا بعضی وقت ها با وجود اینکه می دونیم داریم راه رو اشتباه میریم و حق با دیگرانه، اینقدر روی اشتباه خودمون پافشاری می کنیم؟ غیر از اینه که این خودخواهی کیفیت زندگی رو دائم داره برای خودمون کمتر میکنه؟ ..

صدایی من رو از افکارم بیرون میاره. صدای آقای راننده است: « ایستگاه “آرمان‌شهر”، ایستگاه “آرمان‌شهر”… کسی نبود؟» سریع از بین جمعیت رد میشم و از اتوبوس پیاده میشم. “بارون” بند اومده. به خودم میگم ای کاش خودخواهی هایمان را با خود برده باشد….

 


ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 دیدگاه
  1. Ida می‌گوید

    یعنی قشنگ با پوست و گوشت و خونم این بلا رو کشیدم! هر روز همین مسئله رو دارم من:]
    عالی بود…

  2. fatemeh می‌گوید

    عالی

  3. mohammad می‌گوید

    ایول! خیلی خوب توصیف شده. من بارها با این مشکل مواجه بودم