افسوس های من

6

وقتی نگاهی به وضع مردمی که گرفتار زلزله شده اند می اندازم و شرایطی که با آن مواجه شده اند را می خوانم، اشک چشمانم را فرا می گیرد و به گریه می افتم. از خودم می پرسم آنها به چه دردی گرفتار شده اند؟ آنها در یک لحظه همه چیز خود را از دست داده اند.

من معمولا بیشتر اوقات گرفته و ناراحتم، به خاطر چیزهایی که از دست داده ام و کارهایی که نکرده ام. ولی وقتی خودم را جای کسانی می گذارم که زلزله عزیزانشان، مردمشان، خانه و شهرشان را از آنها گرفته است، هراس وحشتناکی وجودم را فرا می گیرد و پس از آن ندایی از درونم می شنوم، من چقدر نعمت دارم ولی آنها را نمی بینم، ناخودآگاه از وجودم ذکر شکراً لله برمی خیزد و بر زبانم جاری می شود.

حال می دانم اگر در آن موقعیت گرفتار شوم. افسوس می خورم، ای کاش قبلاً آدمی شاد، آگاه از نعمت هایم و شکرگذار در فکر و زبان و عمل بودم.

افسوس می خورم ای کاش می دانستم درد های گذشته ام آن قدرها بزرگ نبودند و سختیها و دردهایم را با آغوشی باز می پذیرفتم و با روحیه ای قوی و امیدوار برای رفع آنها تلاش می کردم.

اگر در آن موقعیت گرفتار شوم، همه عزیزانم را زیر آوار از دست بدهم، بی کس و تنها شوم، مجبور شوم با ترس و دلهره در کنار آدمهایی که نمی شناسم زندگی ام را بگذرانم، دیگر کسی نباشد که به دردهایم گوش کند و آرامشی برایم باشد، با هر تکانی به وحشت بیفتم، ببینم در اون هول و هراس که همه چیز در حال نابودی است و هیچ پناه و راه فراری نیست، قلبم متوجه کسی شود که مرا از مهلکه نجات دهد و اون کس، کسی نباشد جز الله. اون وقت از افسوس و حسرت آهی از وجودم بلند می شود که ای کاش قبلاً سعی می کردم خدا را بهتر بشناسم و رابطه ام را با او بهتر می کردم. الان او را هر لحظه در کنار خود و حامی خود می دیدم. و این قدر با او آشنا بودم که با سخن گفتن و بیان دردهایم و کمک خواستن از او دلم آرام گیرد.

اگر در اون موقعیت گرفتار شوم، ببینم همه چیز در حال نابود شدن است و دارند ارزش خود را از دست می دهند، درک کنم که هیچ برای آدمی نمی ماند جز آنچه در اندیشه و باور خود اوست. افسوس می خورم ای کاش افکارم را درباره خدا، خودم و دیگران بهتر می کردم.

اگر در اون موقعیت گرفتار شوم. بدنم که ضعیف و ناتوان است از فرط تشنگی و گرسنگی خیلی زود تاب و توانش را از دست بدهد و دراز به دراز بی هیچ توان و رمقی بر روی خاک ها بیفتم و به امید رسیدن آبی یا تکه نانی انتظار بکشم اون وقت افسوس می خورم ای کاش قبلا بی اعتنا از کنار غذایم نمی گذشتم و خوب غذا می خوردم و به جسمم حسابی می رسیدم تا الان توان بیشتری برای روبرو شدن با بی آبی و بی غذایی داشتم.

افسوس …

 

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

6 دیدگاه
  1. الهه می‌گوید

    سلام به شما
    بسیار عالی نوشتید

  2. علی حسینی می‌گوید

    واقعا عالی بود، خسته نباشید .

  3. الهه می‌گوید

    سلام خانم حسینی عزیز وقتتون بخیر

    اثر شما(افسوس های من) بسیار بسیار عالی و بی نظیر است انشااله یه نویسنده موفقی شوید.