مرور برچسب

دی 96

افسوس های من

وقتی نگاهی به وضع مردمی که گرفتار زلزله شده اند می اندازم و شرایطی که با آن مواجه شده اند را می خوانم، اشک چشمانم را فرا می گیرد و به گریه می افتم. از خودم می پرسم آنها به چه دردی گرفتار شده اند؟ آنها در یک لحظه همه چیز خود را از دست داده…

لحظه‌ای اندازه‌ی تمام دنيا

زلزله از آن اتفاق‌هايى است كه علم با تمام توان و تلاشش هنوز نتوانسته ذره‌اى از غافلگيرى آن كم كند. درست در لحظه‌ای كه مثل تمام روزهاى دیگر مشغول زندگى هستيم و شايد در دل از اين همه روزمرگى و تكرار مكررات در حال غر زدن به زمين و زمان هستيم و…

خانه پدربزرگ

کاپشن ام را به تن میکنم.دستانم را در جیب فرو میبرم،تا کمتر مورد هجوم سوزناک بادهای پاییزی قرار گیرد.آرام و بی سرو صدا از چادر بیرون میایم و به راه میوفتم.از میان چادرهای برپاشده، در محل اسکان می گذرم. چنان غرق در افکارم بودم که هیچ از…

درد مشترک

ویژگی هایی است که همه انسان ها در داشتن آن ها با هم مشترکند،چیزهایی که از ما انسان ساخته است.سیاه و سفید و وزیر و وکیل هم ندارد،در این مورد خاص همه برابریم.ویژگی هایی مثل احساسات،نفس کشیدن،خوابیدن،خندیدن و حسرت خوردن! هر چند شاید در نگاه…

زندگی آوارشده

نمی توانستم تکان بخورم یادم آمد که دنیا سرم آوار شده ، می خواستم چشمانم را باز کنم ولی گرد و خاک خانه ویران شده ام باعث ایجاد سوزشی دردناک در چشمانم می شد برای همین تصمیم گرفتم آنها را بسته نگه دارم ... به یاد روزهای گذشته افتادم به یاد…

حسرت خانه‌مان، کویر

ای کاش برای آخرین بار که دیدمش می گفتمش که دوستش دارم و می خواهم برای تمام عمر با او بمانم. اما نگفتم و گاهی در زندگی یک بار نگفتن، کافیست برای عمری حسرت خوردن و کشیدن. ای کاش کار به آنجا نمی کشید و زودتر به خاطر بد اخلاقی هایم عذر می خاستم…

شاید فرصتی دیگر

تا چشم کار می کند آوار و بوی خاک می آید همان بوی دوست داشتنی که امروز چه منفور است. سرما گویی تازیانه ای بر دست گرفته او نیز چون مادرم زمین دارد بر مردمان چه سخت میگیرد. دیروز صبح وقتی خورشید با دستش چشمانم راغلغلک داد من پرده بر راهش کشیدم…

درددل های زیادی در دل اطرافیانم مانده

دیشب خواب دیدم خواهرم گریه می کند،وقتی خواهر آدم گریه می کند،گویی تاریخ،غم انگیز ترین شعرهای خود را می سراید. من به خواب ها اعتماد دارم،خواب ها بر خلاف زندگی هیچ گاه دروغ نمی گویند.راستی،مگر چقدر از خواهرم دور شده بودم که باید در خواب با…

هزاران کاری که باید می کردم…..

افسوس ها زمانی پیش می ایند که انسان فرصت جبران کاری را نداشته باشد.شما می توانید خانه ی ویرانتان را بسازید.همه ی وسایل از دست رفته را خریداری کنید. خداوند جهان را برای انسان خلق کرده است.ما فراموش کرده ایم باید زلزله بیایید. جای…

ارتباط

نمیدونم که یکدفعه چه اتفاقی افتاد، همه چیز شروع به لرزیدن کرد، قاب عکس روی دیوار،لوستر،صدای پنجره مثل برگ درختی بودند که در باد تکان میخوردند و دیگر یادم نمی آید چه شد.! به سختی چشمانم را باز کردم و آنچه دیده میشد، همه آوار بود و تاریکی،…